![]() |
![]() |
|
|
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطایی کردم که ز من رشته ی الفت بگسست در دلش جایی اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیدارم بست هر کجا می نگرم بازهم اوست که به چشمان ترم خیره شده درد عشق ست که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چیره شده گفتم از دیده چو دورش سازم بی گمان زودتر از دل برود مرگ باید که مرا دریابد ورنه دردیست که مشکل برود
می کِشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود که چه شد آغوشش چه شد آن آتش سوزنده که بود شعله ور در نفس خاموشش شعر گفتم که ز دل بردارم بار سنگین غم عشقش را شعر خود جلوه یی از رویش شد با که گویم ستم عشقش را مادر این شانه ز مویم بردار سرمه را پاک کن از چشمانم بکن این پیرهنم را از تن زندگی نیست به جز زندانم تا دو چشمش به رخم حیران نیست به چکار آیدم این زیبایی بشکن این آینه را ای مادر حاصلم چیست ز خودآرایی در ببندید و بگویید که من جز از او از همه کس بگسستم کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست فاش گویید که عاشق هستم قاصدی آمد اگر از ره دور زود پرسید که پیغام از کیست گر از او نیست بگویید آن زن دیرگاهیست در این منزل نیست به یاد فروغ |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:19 توسط گل آتش |
|
|
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد... اونا جنگیدن با تمام وجودشون جنگیدن وبه عشق پیوستن. حالا نوبت ماست که با تمام وجودمون بجنگیم و از همون چیزی دفاع کنیم که اونا به خاطرش خون دادن و به حقیقت عشق رسیدن. همون عشقی که باقیه برای همیشه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 23:45 توسط گل آتش |
|
|
سلام اول از همه بايد از دوست خوبم شروين به خاطر اين كه منو انتخاب كرده تشكر كنم، حتما الان میپرسين چه انتخابی خوب بهتون میگم: برو بچ وبلاگ نويس يه بازی ترتيب دادن كه از اين قراره هر كس كه انتخاب مي شه بايد اعتراف كنه به ۵ تا گناهی كه انجام داده بعدشم 5 نفرو انتخاب كنه تا اونا هم اعتراف كنن من يكی از 5 نفري بود كه آقا شروين انتخاب كردن خوب مي خوام شروع كنم هولم نكنين الان ميگم: ما همه توي زندگيمون يه سری اشتباهات میكنيم كه در حد خودمون بَده اما در كل انسان جايزالخطاست. هر آدمي خطا و اشتباه رو يه جور معني مي كنه ممكنه از نظر بعضي ها حتي گوش ندادن به حرف مادر و پدر رو گناه بدونن كه اگه اينطور باشه بنده ته جهنمم چون هيچ وقت به حرف مادرم و پدرم گوش نمي كنم و جالب اينجاست كه اكثر اوقات چوبشو خوردم اما چيكار كنم كه آدم لجبازي هستم اولين اعترافم مربوط مي شه 2 ماه پيش كه با مامادم دعواي شديدي كردم و خيلي بد حرف زدم البته بعدش كلي عذرخواهي كردم اما اتفاقي كه نبايد مي افتاد،افتاد . اعتراف دوم... دومين اعترافم مربوط مي شه به اينكه من خيلي با برادرام بد رفتاري مي كنم درسته كه اونا از من كوچيكتر هستن اما گاهي وقتا شيطوني هاي اين دوتا داداش ديوونم مي كنه و مجبور مي شم باهاشون بد حرف بزنم اما خوب كار بديه. حالا سومیش.. سوميش مبوط به حدودا 6 ماه پيشه كه مامان بزرگم اومده بود خونمون،من از اين مامان بزرگم كه مي شه مامان پدرم زياد خوشم نمياد چون همش گير ميده و توي كارام دخالت مي كنه اما خوب بزرگتره و من نبايد بهش كم محلي كنم اما خوب دست خودم نيست اونم من بهش كم محلي كردم اونم چغليمو به بابام كرده بود البته بابام هيچوقت چيزي رو به روي ن نمياره اما خوب منم مي فهمم ديگه نا سلامتي بابامه . چهارمیش.. چهارمين اعترافم اينكه من از همهي دوستايي كه براي من نظر مي ذارن و من بعد از ده سال جوابشونو مي دم معذرت مي خوام آخه من زياد نت نميام درسم دارم به خاطر همين به بزرگي خودتون ببخشيد. و اما آخرین اعترافم و اما آخريش يادمه پيشدانشگاهي كه بودم خيلي شيطون بودم خيلي شيطوني مي كردم همه ي معلمااز دستم عاصي بودن يه بار زنگ ناهار توي نمازخونه با دوستام دراز كشيده بودم( البته بعد از خوندن نماز) اون قدر سرم گرم بود كه نفهميديم كي زنگ خورد و معلم رفت سر كلاس اون زنگم شيمي داشتيم و معلممون خيلي سختگير بود چشمتون روز بد نبينه آخر از همه من رفتم تو معلم همه ي دوستامو سر كلاس راه داد الا من، منم كه اصلا كم نمي آرم به معلمه گفتم بالاخره بيام تو يا نه كه گفت نه و منم وسايلمو برداشتمو اومدم بيرون رفتم توي حياط انگار نه انگار فقط خدا به دادم رسيد كه به ناظممون چيزي نگفت فقط سر كلاس گفته بود كه چقدر بعضيا پررو و بي ادب هستن منظورش من كه نبودم... خوب اميدوارم با اين اعتراف ها نظرتون در مورد من عوض نشده باشه و حالا اسم دوستايي كه بايد اعتراف كنن: ۱- تقديم به چشايي كه پر از جادوست(شيلا) ۲- زنده بمان مجنون(نرگس) ۳- به حكم عشق خودكشي كردم(مهرداد) ۴- بيگانه( سينا) ۵- آشنا(حسين) و در آخر بازم از آقا شروين تشكر مي كنم كه منو توي اين بازي شركت دادند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 16:37 توسط گل آتش |
|
|
زندگی چون گل سرخیست پر از خار پر از برگ پر از عطر لطیف یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و برگ و گل و خار همه همسایه ی دیوار به دیوار همند.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 1:16 توسط گل آتش |
|
|
عاشق آن نیست که کنارت باشد
عاشق آن است که وفادارت باشد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 23:44 توسط گل آتش |
|
|
يادمان باشد
اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بي سرپايي نكنيم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 14:43 توسط گل آتش |
|
|
ای بقیع، ای گنجینه دار فریاد خطاب ما اینجا با عاشقان است و با دردآشنایان که این حکایت را دیگر هر دلی تاب شنیدن ندارد ای اشک، مهلتی تا باز گویم حکایتی را که قرن هاست در سینه ام مستور مانده است و دردآشنایی نیافته ام که این راز سر به مهر را با او زمزمه کنم. اینجا گورستان بقیع است و این خاک، گنجینه دارفریادی که قرن ها ارباب جور آن را در سینه ی ما محبوس کرده اند و هرچند اشک ما تاب مستوری نداشته است اما این بار این بغضی نیست که فقط با گریه باز شود و این جراحت نه جراحتی است که با مرهم اشک شور التیام یابد حکایت بقیع حکایت غربت است، غربت اسلام و با که این راز را باز گفت که اسلام در مدینته النبی از همه جا غریب تر است؟... نور در عالم، هر چه هست از سوختگان است که برون می تابد، و دل تا در راه عشق نسوزد کجا نور یابد، که نور در این عالم هر چه هست از سوختگان است. شمع میسوزد و نور می بخشد و پروانه که نور را باز می شناسد، بی پروا دل به سوختن می سپارد و جان بر سر این معرفت می نهد و از همین است که او را « پروا، نه» خوانده اند، چرا او را از سوختن
پروایی نیست... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 11:40 توسط گل آتش |
|
|
رستنی ها کم نیست من وتو کم بودیم خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم
مثل هزیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم دیدنی ها کم نیست من تو کم دیدیم بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم چیدنی ها کم نیست من تو کم چیدیم وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم خواندنی ها کم نیست من تو کم خواندیم من وتو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی بسته وا ماندیم من وتو کم بودیم، من و تو اما در میدان ها اینک اندازه ی ما می خوانیم ما به اندازه ی ما می خوانیم ما به اندازه ی ما می بینیم ما به اندازه ی ما می چینیم ما به اندازه ی ما می گوییم ما به اندازه ی ما می روییم من و تو کم نه که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم من و تو خم نه درهم نه کم هم نه که می باید با هم باشیم من و تو حق داریم، در شب این جنبش نبض آدم با شیم من وتو حق داریم که به اندازه ی ما هم که شده با هم باشیم گفتنی ها کم نیست…… |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 0:43 توسط گل آتش |
|
|
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست ما رند مي شویم خوب اگر اينست ما بد مي شویم
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين با بي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمي گويم كه خاموشم مكن
من نمي گويم فراموشم مكن
من نمي گويم كه با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه
هيچ کس اشکي براي ما نريخت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 15:33 توسط گل آتش |
|
|
خداوندا به هر آنکه دوستش می داری بیاموز که عشق بهتر از زندگی کردن است (البته خلاصه نوشتم شما به بزرگواری
خودتون ببخشید). «دکتر علی شریعتی» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 18:36 توسط گل آتش |
|
|
3 ساله بودم. خواب یا بیدار، یادم نمی آید اما چشم هایم را که باز کردم در آغوش مادرم پنهان شده بودم که سیاه پوشیده بود و در دیوار آنجایی که بودیم سیاه بود. مادرم هیچ وقت گریه نمی کرد. یا حداقل پیش من گریه نمی کرد. همیشه می دیدم در تمام عزاداری ها آدم هایی را که جیغ می کشیدند و زاری می کردند و از حال می رفتند، اما مادرم همیشه سنگین و صبور بود ... شاید می دانست گریه کردنش مرا هم به گریه می اندازد و شاید هم گریه نمی کرد که گریه های مرا نبیند. آن شب اما وقتی بیدارشدم درآغوشش،گریه می کرد. ومن مهبوت آورقصه گریه می کردندحتی مادرکه هیچ وقت ازقصه های گریه دار، گریه نمی کرد یالااقل پیش من.پس به قصه ای گوش دادم که مادر را حتی پیش من به گریه انداخته بود... قصه ی یک مادر بود با 4 فرزند کوچکش که یک شبه رهایشان کرد و رفت. به آن بچه ها یادداده بودند وقتی مادرشان راکه دیگر نیست، درآغوش می گیرند، گریه نکنندوبه هیچ کس هم نگویند که مادرشان را کجای زمین پنهان کرده اند. آن وقت بود که فهمیدم مادر برای مادری گریه می کند که بچه هایش را در غربتی وهم انگیز به دست های مهربان خدا سپرد و رفت ومن هم گریه کردم برای بچه هایی که مادرشان دیگر نیست! و گریه هایم را در آغوش مادرم پنهان کردم و گم شدم در حرم مهربانی او و باز یادم افتاد آن بچه ها که نمی دانستم کجای زمانند دیگر نمی توانند خود را در آغوش مادر گم کنند و باز ... گریه کردم شبیه بچه های 3 ساله ... |